تبليغاتX
رواق منظرچشم من آشیانه ی توست
درخت رابه نام برگ

بهاررابه نام گل

ستاره رابه نام نور

کوه رابه نام سنگ

دل شکفته مرا به نام عشق

عشق رابه نام درد

ومرا به نام کوچکم صدابزن!

+ نوشته شده توسط الی در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 و ساعت 12:48 بعد از ظهر |
 

   

     

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد نتواند

که ره تاريک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس يازی

به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور يا نزديک. 

           

مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم

منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور

منم ، دشنام پست آ فرينش ، نغمه ناجور 

    

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نيست ، مرگی نيست

صدايی گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است

        

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.

حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلی سرد زمستان است.

و قنديل سپهر تلگ ميدان ، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين ،

درختان اسکلتهای بلور آجين ،

زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبارآلوده مهر و ماه ،

زمستان است..

 

+ نوشته شده توسط الی در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 9:13 قبل از ظهر |
شاعر مرا بخوان.

این جمله های توست،

حس های مرده من است.

خوش ها و ناخوش من است از دهان تو.

من در سکوت خود، آرام با تو حرف می زنم،

فریاد کن مرا.

این کوکهای بر دهان روح جان بر لبم رسانده است.

جای تمام دهان دوختگی، آزاد کن مرا.

بر موج نامنظم این واژه های سرد

غوغای آتش است.

گاهی اگر گرفت پر احساس یک نفر،

کامش زیاد.

اما اگر نشد

این جام آتشین

نوش من و تو باد

+ نوشته شده توسط الی در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 8:52 قبل از ظهر |
سلام پدر:نیستی ببینی چگونه عکس تودربرق شیشه هاپیداست٬چگونه جای تودرجان زندگی سبزاست!

سلام پدر
دلگیر مباش از "طفلك"‌ات اگر مانده‌است در راه.
بخاطر دارم خوب سیزده سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. آمدی به این غربت.
گفتی:"می‌روم، می‌آیی؟"
گفتم:"بمان، می‌آیم"
و نماندی و من ماندم. تو رفتی سیزده سال پیش این روز.
گفتی:"نمان در این غربت"
می‌بینی پدر، می‌بینی كه مانده‌ام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر می‌كند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردی‌اش كه مرا نمی‌گیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو می‌شوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی می‌كند. هنوز بغضم می‌شكند وقتی عقربه‌ها می‌رسند به۹صبح وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
سلام پدر
دلگیر مباش از من اگر بد شده‌ام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد می‌كنم با خود.
اینجا نشسته‌ای، روبروی نگاه من و نگرانی، می‌دانم.
می‌دانم بد شده‌ام تو می‌دانی و خدا و همین است كه تنها مانده‌ام بی تو.و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمی‌بینم.
هنوز هر سال زنده می‌شوی این روزها و می مانی تا زمستان سال بعد ‌كه باز هم ساعت، زنگ ۹صبح را بنوازد دنگ دنگ، در۱۹بهمن و من بلرزم تمام!

 

+ نوشته شده توسط الی در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 و ساعت 1:4 بعد از ظهر |

میخواهمت چگونه جویم تورا

میدانمت چگونه پویم تورا

از راه کدام منزل رفتی تا

تا در مسیرت خاری برکنم

پاهایت خسته است میدانم

در رفتن دلت مانده است میدانم

درخت مگر چند رگه داشت بگذار بشمارم

آهی در سوز رفتنت

در ابدیت جاری است

+ نوشته شده توسط الی در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 و ساعت 3:41 بعد از ظهر |


 


نسل من جا مانده از تاريخ

نسل من آتشفشان خفته در خاكستر خويش است

نسل من در آستان خفتن و مرگ است

نسل من باروت نم دار است

نسل من يك ناقص الخلقه ست

نسل من خسته ست

نسل من ديگر نمي داند چه بايد كرد

نسل من هر جا كه سايد دست, ريشه پوسيده ست

نسل من آوازهايش گم شده

نسل من آوازهاي نسل ديگر را مثال طوطي بي مغز مي خواند

نسل من در فاصل فرهنگ مي ميرد

نسل من آهش گريبان گير خود گشته

نسل من در تار و پود دفتر تاريخ قرباني ست

نسل من معتاد يك منجي ست

نسل من اي نسل من؟

موعود ما واهي ست !

نسل من همزاد تنهايي ست

نسل من مي بيند اما ...

من نمي دانم چرا اينگونه خاموش است ؟

زيستن با مرگ يكسان است

نسل من در آستان نقطه اي اينگونه پاييده
+ نوشته شده توسط الی در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 و ساعت 3:3 بعد از ظهر |

 

 

 

دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را

.

.

.

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

 

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

 

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که چشمهاي قشنگش را

 

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

 

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که همچو کودک معصومي

 

دلش براي دلم مي سوخت

 

و مهرباني را نثار من مي کرد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که تا شمال ترين شمال با من رفت

 

و در جنوب ترين جنوب با من بود

 

کسي که بي من ماند

 

کسي که با من نيست

 

کسي که . . .

 

                                          

                                                    - دگر کافي ست

حمیدمصدق

+ نوشته شده توسط الی در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 و ساعت 2:57 بعد از ظهر |
بابال شوق ذره به خورشید می رسد


                                         پروازدل بین که تاکجا میبردمرا................

+ نوشته شده توسط الی در شنبه چهاردهم آبان 1390 و ساعت 12:11 بعد از ظهر |

              ریشه گلی است که ازشهرت خود دست کشیده است.............

+ نوشته شده توسط الی در یکشنبه یکم آبان 1390 و ساعت 10:4 قبل از ظهر |
                                                    نشسته ماه بر گردونه عاج .

به گردون مي رود فرياد امواج .

چراغي داشتم، كردند خاموش،

خروشي داشتم، كردند تاراج

+ نوشته شده توسط الی در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 و ساعت 9:50 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM